به نام خالق عشق
در لبخند مردم خنجر نهفته است.
فدای چشمات میشم وقتی نگات با منه هرچي نثارت بكنم يك اسون بيكسيه قصه تو قصه من قصه دلواپسيه حرفاي ما هر كدومش از عاشقي سرودنه نميدونم يادت مياد روزاي كه غصه نبود حيف كه هميشه اين روزا خاطره ميشه خيلي زود يادش بخير زموني كه شعراي من مال تو بود دست من از تو مينوشت قلب من از تو مي سرود اما ديگه فاصله ها چيزي برامون نگذاشت این خاک که سرسبز و بهاری شده است با خون بنفشه ابیاری شده است بر ژهنه ی این کویر بی اب و علف دریا دریا بهار جاری شده است خدايا! هدايتم كن! زيرا ميدانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است. کاش می دانستم پس از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود و اخرین سیاه پوش که مرا به فراموشی می سپارد ... چه کسی خواهد بود خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی؛ خیانت می تواند دروغ دوست داشتن باشد. خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری؛ خیانت می تواند جاری کردن اشک دیدگان معصومی باشد. گناه تنها کردار زشت نیست؛ گناه می تواند ذهن هوس آلود باشد. من از دروغ دوست داشتن متنفرم هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست. و نیست کسی که حتی جر عه ای مرا احساس کند... مرا كسي نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان كه كسي مي خواست كه من كسي نداشتم ٬كسم خدا بود٬ كس بي كسان ! او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست٬ نه از من پرسيد٬ نه از آن "من ديگرم"! فرهاد که شدی آسمان وزمین برایت شیرین است مجنون که شدی تیشه غم برریشه ات خواهد خورد فرهاد که شدی تیشه خود بر ریشه غم خواهی زد مهربانی را اگر قسمت کنیم من یقین دارم به ما هم میرسد آدمی گر ایستاد بر بام عشق دست هایش تا خدا هم میرسد تاچشم کارمیکردقبربود پیش خودم گفتم یعنی اینقدرقلب شکسته وجوددارد؟یکدفعه متوجه قلبی شدم که تازه خاک شده بود جلورفتم وبرگهای روی قبرراکنارزدم که برایش دعاکنم............... وای!!!!!چی میدیدم......باورم نمی شداون قلب همون کسی بودکه چندسال پیش دل منوشکسته بود دو تا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یک غار با هم زندگی می کردند. یک سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده ی لاشه های شکارهای پیش مانده بود را خوردند تا برف بند بیاید و پی شکار بروند. اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند اما هر چه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند، برف هم دست بردار نبود و کم کم داشت شب می شد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند، نه راه پس. "چاره ای نداریم، مگه اینکه بزنیم به ده." دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه ی اول را گرفت. او در پروژه ی خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده ی شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود... ۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود. نتیجه ی اخلاقی : اگر ما آگاهی و هنر کافی نداشته باشیم همیشه فریب تبلیغات و تلقینات را خواهیم خورد، در چنین زمانی خرافات را با دانش - بی هنری را با هنر، و زشتی را با زیبایی اشتباه خواهیم گرفت. بهتر است برای تصمیم گیری های صحیح تا حد امکان پدیده های مربوط به زندگیمان را بشناسیم و بعد به آنها نزدیک شده یا در موردشان تصمیم بگیریم.
ميون ترانه هام نوشتم نامت را
نوشتم نامت را با بغض با گريه هاي دور
نوشتمت ،نوشتمت ترانه خوان شعر هايم
نوشتمت با كلماتم نام زيبايت را
و بر هر شاخه ي گل ياس بازمي نويسم
دوستت دارم
مادر
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم…
گفتم آخه عاشق شدم , گفتی میخوام تنها باشم
گفتم دلم , گفتی بسوز , گفتم یه عمری باز هنوز
گفتم پس عمرم چی میشه , گفتی هدر شد شبو روز
وای دلم ....
گفتم آخه داغون میشم , گفتی به من خوش میگذره
گفتم بیا چشمام به تو , گفتی آخه کی میخره
گفتم منو جنس میبینی , گفتی آره بی غیمتی
گفتم یه روز کسی بودم با من نکن بی حرمتی
گفتم صدام میمیره باز , گفتی به درد بسوز بساز
گفتم حالا که پیر شدم , گفتی که از تو سیر شدم
گفتم تمنا میکنم , گفتی میخوام خوردت کنم
گفتم بیا بشکن تنو , گفتی فراموش کن منو ....
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
![]()
![]()
![]()
![]()
یکی از آنها که دیگر نمی توانست راه برود به دوستش گفت :
ـ "بزنیم به ده که بریزن سرمون نفله مون کنن؟"
ـ "بریم به اون آغل بزرگه که دامنه کوهه یه گوسفندی ورداریم در ریم."
ـ "معلوم میشه مخت عیب کرده. کی آغلو تو این شب برفی تنها میذاره. رفتن همون و زیر چوب و چماق له شدن همون. چنون دخلمونو میارن که جدمون پیش چشممون بیاد."
ـ "تو اصلاً ترسویی. شکم گشنه که نباید از این چیزا بترسه."
ـ "یادت رفته بابات چه جوری مرد ؟ مثه دزد ناشی زد به کاهدون و تکه گنده هش شد گوشش"
ـ "بازم اسم بابام رو آوردی ؟ تو اصلاً به مرده چکار داری ؟ مگه من اسم بابای تو رو میارم که از بس که خر بود یه آدمیزاد مفنگی دست آموزش کرده بود برده بودش تو ده که مرغ و خروساشو بپاد و اینقده گشنگی بهش داد تا آخرش مرد و کاه کردن تو پوستش و آبرو هر چی گرگ بود برد !"
ـ "بابای من خر نبود از همه داناتر بود. اگر آدمیزاد امروز روزم به من اعتماد می کرد، می رفتم باش زندگی می کردم. بده یه همچین حامی قلتشنی مثه آدمیزاد را داشته باشیم ؟ حالا تو میخوای بزنی به ده، برو تا سر تو بِبُرن، بِبَرن تو ده کله گرگی بگیرن."
ـ "من دیگه دارم از حال میرم. دیگه نمی تونم پا از پا وردارم."
ـ "اه" مث اینکه راس راسکی داری نفله میشی. پس با همین زور و قدرتت میخواسی بزنی به ده؟"
ـ "آره، نمی خواستم به نامردی بمیرم. می خواستم تا زنده ام مرد و مردونه زندگی کنم و طعمه خودمو از چنگ آدمیزاد بیرون بیارم."
گرگ ناتوان این را گفت و حالش بهم خورد و به زمین افتاد و دیگر نتوانست از جایش تکان بخورد. دوستش از افتادن او خوشحال شد و دور و ورش چرخید و پوزه اش را لای موهای پهلوش فرو برد و چند جای تنش را گاز گرفت. رفیق زمین گیر از کار دوستش سخت تعجب کرد و جویده جویده از او پرسید :
ـ "داری چکار می کنی ؟ منو چرا گاز می گیری ؟"
ـ "واقعاً که عجب بی چشم و رویی هستی. پس دوستی برای کی خوبه ؟ تو اگه نخوای یه فداکاری کوچکی در راه دوست عزیز خودت بکنی پس برای چی خوبی ؟"
ـ "چه فداکاری ای ؟"
ـ "تو که داری میمیری. پس اقلاً بذار من بخورمت که زنده بمونم."
ـ منو بخوری ؟"
ـ "آره مگه تو چته ؟"
ـ "آخه ما سالهای سال با هم دوست جون جونی بودیم."
ـ "برای همینه که میگم باید فداکاری کنی."
ـ "آخه من و تو هر دومون گرگیم. مگه گرگ، گرگو می خوره ؟"
ـ "چرا نخوره ؟ اگرم تا حالا نمی خورده، من شروع می کنم تا بعدها بچه هامونم یاد بگیرن."
ـ "آخه گوشت من بو میده"
ـ "خدا باباتو بیامرزه؛ من دارم از نا میرم تو میگی گوشتم بو میده ؟
ـ "حالا راس راسی میخوای منو بخوری ؟"
ـ "معلومه چرا نخورم ؟"
ـ "پس یه خواهشی ازت دارم."
ـ "چه خواهشی ؟"
ـ "بذار بمیرم وقتی مردم هر کاری میخوای بکن."
ـ "واقعاً که هر چی خوبی در حقت بکنن انگار نکردن. من دارم فداکاری می کنم و میخام زنده زنده بخورمت تا دوستیمو بهت نشون بدم. مگه نمی دونی اگه نخورمت لاشت میمونه رو زمین اونوخت لاشخورا می خورنت ؟ گذشته از این وقتی که مردی دیگه بو میگیری و ناخوشم می کنه."
گرگ نابکار این را گفت و زنده زنده شکم دوست خود را درید و دل و جگر او را داغ داغ بلعید ...
نتیجه گیری اخلاقی :
1. گرگها همدیگر را می درند و در هیچ زمانی به یکدیگر ترحم نمی کنند.
2. به کمتر دوستی می توان اعتماد کرد، چون شناسایی رفیق و نارفیق سخت است، و رفیق حقیقی در این زمان اندک.
3. گرگها که سود و زیان ندارند این هستند، پس چه برسد به بعضی از انسانها ...
4. جوانمردی پیر و جوان ندارد، حتی زن و مرد هم ندارد. بیاییم همیشه جوانمرد باشیم
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود.
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.
از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده ی شیمیایی «در هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!
عنوان پروژه ی دانشجوی فوق، «ما چقدر زود باور هستیم» بود!!!!
پدربزرگ پاسخ داد: درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نويسم، مدادی است که با آن می نويسم! می خواهم وقتی بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوی.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصی در آن نديد:
- اما اين هم مثل بقيه مداد هايی است که ديده ام.
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دست بياوری برای تمام عمر به آرامش مي رسی؛
صفت اول: می توانی کارهای بزرگ انجام دهی، اما هرگز نبايد فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اين دست، خداست که هميشه تو را در مسير اراده اش حرکت می دهد.
صفت دوم: بايد گاهی از آنچه می نويسي دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. اين باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيزتر مي شود و اثری که از خود به جای می گذارد ظريف تر و باريک تر. پس بدان که بايد رنج هايی را تحمل کنی که باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم: مداد هميشه اجازه می دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدی نيست. در واقع برای اينکه خودت را در مسير درست نگهداری، تصحیح خطا مهم است.
صفت چهارم: چوب يا شکل خارجی مداد مهم نيست، زغالی اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثری از خود به جای مي گذارد. هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جای می گذارد. پس سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشيار باشی وبدانی چه می کنی.
| Design By : Night Skin |





